تبليغاتX
راه بی پایان ...






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



چه قدر زود دیر میشود ..............

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آه.................
ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود..............

دیر می شود

نويسنده: شاهین مورخ: جمعه بیست و سوم آذر 1386 در ساعت: 20:52
|+|



عشق

ای عشق مدد تا که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار یا یار به من
یا هردو بمیریم و به پایان برسیم!!
..........................................................
 
ای که از یار وفا می طلبی یار کجاست


همه یارند ولی یار وفادار کجاست!!

نويسنده: شاهین مورخ: جمعه بیست و سوم آذر 1386 در ساعت: 20:44
|+|



عشق هرگز از بین نمیرود

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

 

 


نويسنده: شاهین مورخ: شنبه هفدهم آذر 1386 در ساعت: 9:29
|+|



سلام دوستان خوبم .

من دوباره اومدم شاید بمونم شاید نمونم امیدوارم از پستهام راضی باشید .

موفق و شاد باشید عزیزان

امیدوارم از پستهای زیر لذت ببرید


نويسنده: شاهین مورخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 در ساعت: 18:0
|+|



عشق


مرد و زن جوانی سوار برموتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان:
یواشتر برو, من می ترسم

مرد جوان:
نه, اینجوری خیلی بهتره

زن جوان:
خواهش میکنم من خیلی می ترسم

مرد جوان:
خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری

زن جوان:
دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی

مرد جوان:
منو محکم بگیر

زن جوان:
خوب حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان:
باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و

روی سر خودت بذاری. آخه نمیتونم راحت برونم.اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.

برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد,

یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان

را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند..


نويسنده: شاهین مورخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 در ساعت: 17:44
|+|



چقدر زود دیر میشود ....

تا نگاه می کنی


وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آه.................
ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود..............

دیر می شود

نويسنده: شاهین مورخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 در ساعت: 17:38
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir