تنهایی
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست گسترده تر از عالم تنهايي من ، عالمي نيست غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست حواي من ، بر من مگير اين خود ستايي را ، كه بي شك تنها تر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست همواره جون من نه ، فقط يك لحظه ، خوب من بينديش - لبريزي از گفتن ، ولي در هيچ سويت محرمي نيست من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست .
درد عشق
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
وقتی که ........
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم
وقتي كه او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن است
رازهای عشق